۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

داستان دمرول

این داستان یکی از افسانه های قدیمی میباشد که در کتاب دده قورقود از سری داستانهای قدیمی اذربایجانی است و در این داستان زندگی پهلوانی به نام دمرول است که این پهلوان بخاطر قوی بودن و درشتی هیکل و کشتن نه گاو وحشی در آن منطقه شهرت بسیاری داشته و در منطقه ای زندگی می کرده که در آن پلی از روی رودخانه می گذشت که هر کس می خواست از آن پل عبور کند می بایست مقداری پول به دمرول می پرداخت . روزگار به همین روال می گذشت که گروهی روستایی از جایی کوچ کردند و در کنار پل دمرول سکونت نمودند و به آرامی زندگی می کردند که یک روز صدای ناله و شیوانی از گروه روستائیان بلند شد و وقتی دمرول پرسید چه شده ؟ گفتند که یکی از پسرهای رشید و نامدار گروه جانش را از دست داده و دمرول بسیار عصبانی شده و گفت چه کسی جرات داشته در منطقه من جان کسی را بگیرد و روستائیان گفتند که کسی او را نکشته بلکه او بفرمان خدا و بوسیله عزرائیل جان باخته و دوباره دمرول عصبانی شد و گفته عزراییل کیست و اگر نمی ترسد بیاید و جان مرا بگیرد . وقتی عزراییل این را شنید به خدا گفت که اجاره دهد و برود جان دمرول را بگیرد و بعد پیش دمرول آمد . دمرول نیز چهل پهلوان را دعوت کرده بود و داشت برای آنها از دلاوری های خود تعریف می کرد که ناگهان عزراییل وارد شد و دمرول و پهلوانان بسیار وحشت زده شدند و بعد از کمی صحبت کردند دمرول با شمشیر خود به سوی عزراییل حمله کرد و عزراییل به کبوتری تبدیل شده و رفت و دمرول نیز به دنبال او گذاشت و هر کبوتری را که در راه می دید می کشت ناگهان در جایی تنها ماند و در لبه پرتگاهی قرار گرفت که عزراییل اسب دمرول را رم داد و او از روی است به پرتگاه افتاد و بدجوری زخمی شده و بعد عزراییل پای خود را به روی سینه او نهاد و می خواست جان او را بگیرد که دمرول گفت ای عزرائیل تو برو جان کسانی را بگیر که در این دنیا بدی کرده اند نه جان مرا که تا بحال آزاری به کسی نرسانده ام و عزرائیل گفته که این فرمان خداست و من فقط آن را اجرا می کنم . دمرول گفت : پس تو برو و مرا با خدا تنها بگذار که من با او صحبت کنم تا مرا ببخشد . و خدا از عزراییل خواست که جان او را نگیرد و عزرائیل به دمرول گفت که اگر می خواهی جان تو را نگیرم کسی را راضی کن که بجای جان تو جان او را بگیرم و دمرول بلند شد و نزد پدر خود رفت و وقتی پدر او را با آن سر و صورت خونی دید بسیار ناراحت شد و گفت چه بلائی برسر پسر پهلوانم آمده او نیز داستان را برای پدرش تعریف کرد و گفته که تو مدتی بیشتر از عمرت باقی نمانده و به جای من جانت را به عزرائیل بده پدر هم گفت اگر تمام مالم را می خواستی دریغ نمی کردم ولی شرمنده ام که عمر و زندگی شیرین است و بعد به سراغ مادر خود رفت و او هم مانند پدرش گفت که عمر و زندگی بسیار شیرین است و نمی توانند آن را به کسی بدهند . و عزرائیل آمد و خواست جان دمرول را بگیرد که دمرول گفت به من مهلت بده که بروم و از زن و بچه هایم خداحافظی کنم و رفت پیش همسر و بچه هایش و ماجرا را برای زن خود تعریف کرد و به زن خود وصیت کرد که از بچه هایش خوب مواظبت کند و همه مال و ثروتش را به زن داد و گفت بعد از مرگ من با هر مردی که خواستی می توانی ازدواج کنی . زن وقتی از ماجرا باخبر شد شروع به ناله و زاری کرد و گفت زندگی بعد از مرگ تو به درد من نمی خورد و من راضی که به جای تو جان دهم و دمرول نیز قبول نمی کرد و گفت خدایا یا جان هر دوی ما را بگیر یا جانم را به من بخشش تا بتوانم دوباره زندگی کنم و خدا فرمان داد که عزرائیل تا 140 سال جان آنها را نگیرد و زندگی کنند .

هیچ نظری موجود نیست: